تبلیغات
مای سردشت | گرافیک - تفریح و سرگرمی - داستانی بسیار جالب
داستانی بسیار جالب

این شب ها که مسجد بودم یه استاد دانشگاه سخنرانی می کرد. موضوع سخرانی (تغییر کردن در سایه قران) بود. حرف های خیلی  قشنگی می زد،یه شب در اخر حرف هاش یه داستان خیلی جالب در همین رابطه مطرح کرد که چگونه اسلام و قرانش باعث تغییر در یک دختر مسیحی اهل عراق شده است.

داستان از این قراره که یک خانواده ی مسیحی در شهر موسل عراق زندگی میکردند.این خانواده چند پسر داشت اما فقط یک دختر داشتند برای همین هم همه ی برادر ها خواهر یکی یه دونشون رو خیلی دوست داشتن،وهر چی می خواست براش تامین میکردند. خلاصه دختره خیلی در ناز و نعمت بود.

دختره بزرگ شد و برای ادامه تحصیل در رشته ی کشاورزی به یکی از دانشکده های شهر موسل رفت.در اونجا یه پسر مسلمان خوش هیکل و خوش تیپ هم هم برای ادامه تحصیل اومده بود. دختره به محض این که پسره رو میبینه عاشق و شیداش میشه، وبارها به سراغ پسره میره که باهم ازدواج کنند اما پسره می گفت که من تورو نمی خوام دست از سرم بردار.

روزی که هم دانشکده ای ها دور هم جمع شده بودندواین دختر و پسر هم اونجا بودند،دختره تصمیم میگیره که پسره رو پیش همه بشکونه که شاید تسلیم بشه. برای همین دختره شروع میکنه به فحاشی گفتن میگه این پسره منو نمی خواد منی که زیباترین دختر این دانشکده هستم .بچه روستایی. هنوز عقلت به این چیز ها نمیرسه وو.... . پسره هم میگه که ما به درد هم نمی خوریم تو یه دختر مسیحی هستی اما من مسلمان،  ممکنه در اینده با مشکل مواجه بشیم پس دست از سر من بردار.

خلاصه روزی که پسره کلاس داشت به دوستش میگه تو برو سرکلاس من امروز خستم نمی ام ، میرم خوابگاه استراحت      می کنم. پسره برمیگرده خوابگاه و حاضر میشه که روی تخت و خوابش دراز بکشه یه دفعه یه چیزی رو زیرش احساس می کنه وقتی پا میشه میبینه دختر زیرش است. به دختره میگه تو اینجا چیکار می کنی؟چرااومدی اینجا؟  دختره هم میگه اگه با من ازدواج نکنی همین الان میرم بیرون و فریاد میزنم که تو با من اعمال جنسی انجام دادی، وابروتو میبرم. پسره هم که چیز دیگه ای نمی تونست بکنه قبول میکنه. پسره پا میشه و میره وضومیگیره و به دختره میگه که خوب نگاه کنه او دستاشو روی اجاق گاز میزاره  وهمه ی دستاش به شدت میسوزه ، دختر هم که میترسه پا به فرار میزاره ومستقیم میره خونه.

چند روزی دختره تو خونه افسرده میشه و نه هیچ غذایی میخوره و نه به دانشکده میره برادراش ازش میپرسن چرا اینجوری شدی دختره هم مجبور میشه که همه چیزو واسشون تعریف کنه. بعد یکی از برادر ها تصمیم میگیره که بره باپسره حرف بزنه .

فرداش میره با پسره حرف میزنه و به او میگه چرا با خواهرم ازدواج نمی کنی خواهرم که خیلی خیلی قشنگه در ضمن هر چی بخوای بهت میدیم از ماشسن اخرین مدل تا خونه و هرچیز دیگه ای ، اما پسره باز میگه که من خواهر شما رو نمی خوام. برادر دختره بهش میگه اگه خواهرم مسلمان بشه تو با او ازدواج میکنی، پسره هم میگه شاید ازدواج بکنم شاید هم نه. برادر دختر میگه یه روز بیا ودرباره ی اسلام با خواهرم حرف بزن شاید قبول کرد ومسلمان شد پسره هم قبول میکنه و یه روزی رو تعیین کردند که پسره به خونه ی دختر بره.

اون روز میرسه وپسره به خونه ی دختره میره البته دختره تنها نبود بلکه همه ی برادراش و پدر ومادرش هم اونجا بودند.   پسره شروع میکنه درباره ی  اسلام و همه ی جزئیات دین اسلام را براشون میگه و چند تا سوره ی قران هم براشون میخونه بعد از اتمام حرف هاش اولین کسی که ایمان میاره پدر دختره بود بعدش هم دختره خودش وبلاخره همه ی این خانواده مسلمان میشند واز پسره خیلی خیلی تشکر میکنند.

این دفعه دختره میگه خیلی خیلی از پسره ممنونم که منو به دین اسلام دعوت کرده اما اصلا ازش ممنون نیستم که با من ازدواج کنه یانه.  

این واقعا یکی از معجزات اسلام و قرانش است که چگونه در دل یک دختراین چنین تاثیر میزاره.


نظرات ()
نوشته : Mohammad | تاریخ : یکشنبه 1389/06/14 | ساعت : 01:59 ب.ظ